قلم سرخ

ارزانی تو همه اشک های من - ارزانی من همه غصه های تو



نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳٩٠

چشم تو مرا از دور می بیند اما من هنوز حواس به موج های این دریاست

چشم های تو مرا می خواند اما من هنوز چشم هایم به سوی غروب دوخته شده

حواس به کجاست در این شهر غریبی دلم چه می گذرد که این طور قصه هایم به انتها

می رسد می دانم که روزی این قصه به اخر می رسد اما هنوز چشم های تو مرا می خواند

در این قصه هایی نهفته هست که خود نیز از ان خبر ندارم مثل صحرایی از دفینه

هایست که هنوز دلش را نشکافتم که بنگرم دران چیست اما نکرده ام این کار را که محزونم

دل از من برگیر ای شقایق تنها

بیا قصه از سر گیرم ای شقایق تنها

جانها همه بر سر دارند

بیا این قصه ز سر گیرم ای شقایق تنها

همه در تکاپوی نیست ها هستند

من اما به روح زندگی فکر می کنم ای شقایق تنها

دلم را سالهاست در گرو ان سرزمین عشق قرار دادم

بیا تا یاد کنیم دوباره از ان همه احساس ای شقایق تنها

اگر هنوز دیدار تو حاصل این گدا نیست

اما هنوز همه امیدوار ان دل روف است ای شقایق تنها

تقدیم به شقایق تنها

قلم سرخ

 




کلمات کلیدی :شقایق تنها و کلمات کلیدی :شعر قلم سرخ