قلم سرخ

ارزانی تو همه اشک های من - ارزانی من همه غصه های تو



نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٩

و آنگاه که دل من بر لشگر غم حمله کرد

اسب سیاه خود را چه مشتاقانه به سوی مرگ می تازاند با صورتی پر از اشک و دلی پر از

غرور قلبش را قبلا غم فتح کرده بود اما به سوی لشگر تاخت تا این لشکر غم را ناباورانه از

پیای درآورد.

سردار لشگر غم جلو امد گفت : کیستی  گفتم : اسیر که از شما آزار می بیند و فکر رهایی

است . گفت : تو خود به این میدان امدی و سر جنگ داری گفتم : شما قبلا به قلب به

حمله کردید گفت : گناه من چیست دیگران دستور دادن و ما فتح کردیم انهایی که دل تو

شکستند دستور از آنان بود

کمی به فکر فرو رفتم گفتم من مجبور با شما بجنگم وگرنه قلب را از دست خواهم داد

به عقب رفتم و پیکار اغاز شد

شمشیر او پر از نام کسانی بود که با من دوست بودند و شمشیرمن رنگ شده با خون دل

قدم های او بلند بود قدم های من کوتا ه و در اخر این جنگ هنوز ادامه دارد .




کلمات کلیدی :داستان