قلم سرخ

ارزانی تو همه اشک های من - ارزانی من همه غصه های تو



نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

هنوز هم لشگر غم این لشگر پر از سردارهایی که قلب های زیادی را زیر پا خود نهادند

سر راه قلب تنهای من صف کشی کرده اند .

عجب جنگ نابرابری عجب عاقبتی عجب ...

قلب تنهای من تک و تنها در مقابل سپاه غم ایستاده به پشت سر خود نگاه میکند تا

ببیند لشگری هست یا نه بعد نگاه می کند اما هیچ کس نیست هیچ کس جز یک تابلوت

برای مردن سر خود را بر میگرداند می داند این جنگ عاقبتش مردن هست حال اشک درون

چشمش حلقه می زند کمی لب خند می زند

به سوی دشمن نگاه میکند ای وای سرداری از لشگر غم رجز خوانی می کند

می گوید :

منم قاتل دل تنها ، منم قاتل شب های تار ،‌منم عاشق کش مجنون های مست ،‌منم

خاتمه دهنده عاقبتی تلخ ،‌من به خون دل ریختن دل ها ،‌من فرشته که هیچ کس آرزوی او

را ندارد ...

دل من ای دل من به خود با غم می گوید : تو هم باید یا زانو بزنی و تسلیم شوی یا تا پای

مرگ تاصدچاک شدن دلت بجنگی و بجنگی و نترسی از این همه لشگر غم

خوب من هم که پر از غرورم عیبی نداره تسیلم نخوام شد هرگز و هرگز و بعد با چشمانی

 پر از اشک ...و انگاه دلم ناامیددانه به لشگر غم حلمه کرد اما...




کلمات کلیدی :لشگر غم و کلمات کلیدی :داستان عاشقانه