قلم سرخ

ارزانی تو همه اشک های من - ارزانی من همه غصه های تو



نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۳۱ امرداد ۱۳۸۸

روزها گذشت و شب ها نیز مثل روز ها امدن و رفتن

هفته ها سپری شدن و ماه ها به ما سلام کردند و رفتن

و باز نوبت به ماهی رسید که فرشتگان همه برای اهل زمین

مژده سعادتمندی دارند باز شیطان خشمگین و در غل و زنجیر

گرفتار شد و باز درهای اسمان به روی گناهگاران باز شد و باز

پیامبر خدا لبخند زد و بهشت هم خوشحال شد.

باز صدای اذان صبح و مغرب بوی دیگری گرفت و غروب آفتاب

شاد شد .

و باز خدا من گفت : بیا که تو نه اهل زمینی بلکه از اهالی

عرشی .

و باز ماه رمضان

سلام

سلام ماه خداوند من

 








نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۸ امرداد ۱۳۸۸

شهر تو

از شهر تو روز ی خواهم رفت دیگر معنت این بار غم را تحمل نخواهم کرد

غرورم را به هزار شب مهتابی نمی دهم به تو قول می دهم که مغرور بروم

تو خود می داند احساس دلم طوفانیست به خدا قسم دیگر بر نمی گردم

انگاه که در این طوفان مثل یک پرنده شکست بال شدم به خود قول دادم که

در روز طوفانی خواهم رفت .

من در گیر داد این نفس ام  قول می دم روزی ترک نفس خواهم کرد








نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ امرداد ۱۳۸۸

انگاه که دلم را تو شکستی رفتی


نگفتی که به تو امید داشتم که شکستی

 
من آرزوهایم را به تو گفتم فقط


تو در جواب من چر ا دل را شکستی

من به هزار آروزی قدم به این سراب گذاشتم

تو به یک اشاره همه آرزوهایم را وا گذاشتی

خوب اگر حال تنهایم غمی نیست

باز به غرورم می اندیشم که تو شکستی

تقدیم به همه دوستان

sun








نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

گاهی اوقات فکر می کنم خودمو معرفی کنم

اما بعد می گم ناشناس بودن بهتره .

ولی از شما دوستان سئوال می کنم ؟

فکر میکنید من چه شخصیت داشته باشم ؟(از نوشته هام)

چقدر مهم براتون من اسم خودمو بگم ؟

مشتاقانه منتظرم جوابهاتون هستم .








نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

شاید در این آشفته بازار این دنیا نگاه های معصوم

مدفون زیر هزار خرمن خاک بی وفا ها باشند .

شاید قصه ی یک دل پاک روزی به افسانه ها

برسد .

شاید هم روزی دیگر برای بی وفا ها جایی

نباشد و شاید روزی همه پروانه ها به شهرمان

سفر کنند ..

و شاید من ...

اری شاید روزی به رویا هایم برسم .

sun

 








نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

شاید اگر از من بپرسی که کجا هستم کجا خواهم رفت

به تو می گم ولی انگاه که هم چشمانم و هم دلم به دیدار تو رود  من در چشمانت

چشمه اشک هایم را می بینم .

اگر می خندی به من ، من در خنده تو گریه پرستوها را می بینم .

اندکی صبر کن

حالا باز هم به اشکهایم بخند.

 








نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

با سلام

این مقاله درباره  انواع تعزیرات می باشد .

امیدورام که مورد توجه شما قرار بگیرد . اگر نظری داشتید درباره خود مقاله

از من دریغ نکنید .

با تشکر sun








نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

سلام

چند وقتی هست که چیزی ننوشتم حال که می خوام بنویسم می نویسم

به نام تو، تو که یار منی ، هر جا که باشم با منی تا ابد

به نام حضرت دوست

ببخشید اگر دیر به روز می شم و به شما سر نمی زنم عذر خواهی من قبول کنید .

گاهی به این می اندیشم که دنیای که در ان هستم چقدر برزگ هست و گاهی فکر

می کنم که خیلی و گاهی نه

و در این زمان هست که سر به اسمان می کنم و نگاهم را از زمین بازمی گیرم و

بلند پرواز فکر میکنم که باید دنیای در از برزگ تر در اسمان ها باشد .

شاید کودکانه گفتن باشد اما دلم را چون به اسمان گره می زنم آرام می شم .

آرام آرام

به خود می گم دلم من وسعت این زمین نیست وسعت اسمان هاست

چون مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

sun








نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸۸

سلام به شما خوبان

می دونم که از دستم خیلی ناراحتید که من به شما کم سر می زنم .منو ببخشید.

خوب از یکی از جلسات نویسندگی دیگه بگم .

استاد موضوعی را به ما اعلام کرد و بعد گفت درباره ان بنویسید .

موضوع برای من واقعا سخت بود . وقتی که جلسه بعدی یعنی هفته قبل سر کلاس

حاضر شدیم همه نوشته های خودشون را خواندن نوبت به من رسید 0

استاد گفت : بخوان

به استاد گفتم : من چیزی در این مورد ننوشتم  استاد گفت چرا : گفتم واقعا این 

موضوع برام سخت بود .

استاد گفت برو پای تخت و همین را بنویسه

من هم که تعجب کرده بودم همین مطلب را نوشتم .

فکر کردم  موضوع استاد برام خیلی سخت بود واقعاً چیزی به نظرم نمی آید...

بعد که نوشتم استاد با خنده به من گفت : خوب این هم یعنی نوشتن .یعنی اون

چیزی که می خوای بگی بنویس.

.................................................................................................................

خوب دوستان انکاری حقوق را به طور کل فراموش کردم خوب بعید نیست چون فصل

تابستان هست و دارم به چیزهایی غیر درس می پردازم .

همش با خودم فکر می کنم که خدا کنه روزی یک وکیل خوب بشم .

انشاالله .

..................................................................

از کوچه ی خیالم  می گذاشتم با خیالی اسوده نگاه به زمین دل به اسمان .

چون نوشته های دلم ردپای تو و آرزوی دلم قامت رعنای توست  .

قدمهایم را می شمارم تا ببینم چند قدم به سوی تو امدم و چند قدم به دلشورهایم

اضافه می شود .

انگار خورشید هم به نور خود مهر تایید بر این راه می زند .








نویسنده : قلم سرخ ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸

دیده در چشمان تو دارم ای دوست

بی نگاه تو سر به دار دارم ای دوست

من مجنون یک نگاه یک نظرم

بی تو هیچم ، پوچم ای دوست

آرزوی دارم که با مرگ هم نشین شوم بی تو ای دوست

بعد سر به تیره تراب بگذارم ای دوست