عکس که در پست قبلی قرار دادم وقتی که داشتم دنبال عکس مناسب می گشتم
این عکس دیدم بی اختیار گریه کردم واقعا این تصویر برای من دنیایی حرف داره
با اهنگ وبلاگ کاملا هم خوانی داره و معناهایی درون خود داره
هم انتظار در عکس به چشم می خوره
و هم وفاداری
و هم صبر و هم آرزوی وصال و اون کلهایی که اطراف هست قاصدکهایی هستند و من
عاشق اون هستم چون بعد از مدتی در دل باد بخش می شند و پیام یار می رسوند

دلم امشب باز تنگ است باز سر این دنیا بین عقل و قلبم جنگ است
باز امشب کمی حس تنهایی دارم باز امشب سر این قصه کمی جنگ است
باز دارم به تقدیرم گله می کنم باز امشب سر این نکته دلم تنگ است
باز قلم شد قایق این دل من رهسپار غصه ها شد باز عرصه تنگ است
چه گویم از این همه هیاهوی درونم باز بین مرگ و زندگی سخت جنگ است
بعد از مدت دوباره قلم
فرسایی کردم زحمت بر این بی زبان دادم و غصه های خود را
قصه کردم و بر لوح این نوشته قرار دادم
از غم حادثه ها از غم فاصله ها از غم عاشقانه ها از غم عرفانه ازهمه گاهی دلم
چقدر تنگ است

کاش سهم همه شادی بود کاش غصه از همه کمتر بود
کاش اسمان همه جا ابی بود کاش قصه بچه ها ابی بود
کاش جای غصه دریا ابی بود کاش به جای این تنهایی ها یاری بود
کاش جهان ما پر از صلح بود کاش به جای گریه بچه ها خنده بود
کاش به جای کویرها همش دریا بود
کاش به جای کینه ها همش شادی بود
کاش به جای قطره اشک همش رحمت خدا بود
کاش به جای این همه ظلم محبت بود
کاش همه نامرد ها در خاک بودند
کاش همه بچه ها خوشحال بودند
خدایا قلم سرخ شرمنده هست خدایا ببخش خدایا شرمنده ام

می دانی این هایی که می خوانی خون دل یک انسان هست که وقتی غم هایش به
اسمان می رسد با نهایت غم از اعماق وجودش شروع می کند به سوختن و سوخته های
دل خود را میکند جوهر و بعد می نویسد تا شاید اتش دلش را اشک تو خاموش کند
اری اشک تو ای دوست
امضا قلم سرخ
در گذر از غم هنوز ناکام منم هنوز اندر خط اول این جا منم
هنوز در گذر از این قصه ناکام منم هنوز در خواندن این خطوط بی جان منم
هنوز انکار هوای دلم دلگیر منم هنوز با گذاشتن سالهای زندگیم باز ناکام منم
هنوز بیچاره این قصه منم هنوز بازنده این داستان بلند منم
هنوز شعرهایم به غم پیروز نشده هنوز قربانی قلم سرخ منم
منم چون هنوز هم منم
و منم
قلم سرخ

قصه ی این دنیا قصه یک خواب است قصه ایی که شاید از آغاز تا پایان ان برای کسی
10 سال و برای دیگری 80 سال باشد ولی انتهای قصه همه ما یکی هست
مرگ و مردن
اما برای کسی سر اغاز داستانی بی پایان و برای کسی سر آغاز فنا و نیستی البته اگر
بود که خوب بود ولی سر اغاز زندگی پر از عذاب
خدایا داستان من تا کی به طول می انجامد خدایا در این شهر کسانی هستند که فکر
میکنند داستانشان برای همیشه باقی و مرگ قسمتی از این داستان نیست
خدایا اما من که می دانم مرگ قسمتی از داستان من هست اما خدایا رحم کن که اخر
این قصه با افتخار و با سعادت تمام بشه
خدایا اخر قصه من کمی دردناک است و اگر تو بخوای شیرین اما به حرمت اینکه ای
خدای متعال اخر قصه تو هیچ وقت این نیست قصه من هم مثل خودت کن
خدایا این دنیا برای من جز خستگی نداره خدایا خودت می دونی می خوام با تو باشم
چون هیچ کس جز تو با معرفت تر و مهربان تر پیدا نکردم و رفیقت تر پس خدا من تنها
نزار

چشم تو مرا از دور می بیند اما من هنوز حواس به موج های این دریاست
چشم های تو مرا می خواند اما من هنوز چشم هایم به سوی غروب دوخته شده
حواس به کجاست در این شهر غریبی دلم چه می گذرد که این طور قصه هایم به انتها
می رسد می دانم که روزی این قصه به اخر می رسد اما هنوز چشم های تو مرا می خواند
در این قصه هایی نهفته هست که خود نیز از ان خبر ندارم مثل صحرایی از دفینه
هایست که هنوز دلش را نشکافتم که بنگرم دران چیست اما نکرده ام این کار را که محزونم
دل از من برگیر ای شقایق تنها
بیا قصه از سر گیرم ای شقایق تنها
جانها همه بر سر دارند
بیا این قصه ز سر گیرم ای شقایق تنها
همه در تکاپوی نیست ها هستند
من اما به روح زندگی فکر می کنم ای شقایق تنها
دلم را سالهاست در گرو ان سرزمین عشق قرار دادم
بیا تا یاد کنیم دوباره از ان همه احساس ای شقایق تنها
اگر هنوز دیدار تو حاصل این گدا نیست
اما هنوز همه امیدوار ان دل روف است ای شقایق تنها
تقدیم به شقایق تنها
قلم سرخ

سلام خدا
سلام خدا که سلام هم اسم تو هست .
امیدورام که منو هنوز بشناسی همون بنده ی گریز پا همون گناهکار همیشگی همون که
خیلی توبه کرده اما باز هم شکسته
بازم می خواد سوی تو بیاد بازم میخواد با تو باشه بازم می خواد که تو نگهدارش باشی
بازم می خواد به نگاه مهربون خودت نگاهش کنی
هر چند که گناه و این دنیا از من دور نمیشه هر چند که نافرمانی تو برای من هر روز
تکرار میشه هر چند که اون کارهایی که تو دوست داری از من نمی بیینی هر چند که
دلت از من خونه هر چند که .....
اما خدا دلم من هنوز برات تنگه اما خدا هنوز چارچوب دلم از مهر تو پر هست
اما خدا هنوز و هیچوقت به دوری تو عادت نخوام کرد
و هنوز بی صبرانه منتظر ماه عشقم منتظر ماه محبت تو هستم و منتظر محرمت هستم
که بیام توی مجالس عزیزترین کست بشینم و به حال خودم گریه کنم تا باز به دریای
رحمت تو برسم و به ساحل نجات اون سجده کنم
خدای هنوز هم افق های چشم و دلم بارانی هست بارانی ان یار بارانی ان نگار
هنوز هم دلم رنگ خون هست و این رنگ قلم مرا به سرعت بر روی صفحه این دنیا
حرکت می دهد خدایا شب جمعه هست رحمت بی انتهات شامل حال همه هست
شنیده ام که ملائکت توی اسمان ها صدای می زنند که :
کسی هست که بخواد خدای برزگ اون ببخش کسی هست که مشتاق رحمت پروردگار
باشه کسی هست که بخواد از اتش جنهم دور بشه برای همیشه
خدا منم
خدا من می خوام
خدا قلم سرخ داره فریاد می زنه
خدا
خدا به حسینت (ع) خدایا خدایا


خدمت دوستان خوش دل و پاکم عرض سلام دارم و از این که به وبلاگ ناقابل من سر
می زند افتخار میکنم و کمال تشکر و سپاسگزاری دارم .
حس می کنم دوستانی هستند که مشتری همیشه این وبلاگ هستند و این افتخار به
بنده دادند به این جهت خیلی خوشحال می شم که با دوستان بیشتر اشنا شم
اگر دوستان لطف کنند در نظرات خصوصی بیشتر خودشون را معرفی کنند و از رشته
تحصیلی بگند این باعث میشه من مخاطبین خودم را بیشتر بشناسم و سعی کنم با
توجه با شناخت ایشان نوشته های خودم را تنظیم کنم .
به هر حال خیلی خوشحال میشم دوستان از این امر استقبال کنند
منتظر شما هستم
قلم سرخ
سلام به دوستان گرامی خودم سلام به تمامی کسانی که دلشون مثل دریا برزگ هست
و قلبشون مثل ستاره درخشان و به پاکی و صافی اسمان صحراهاست .
دوستان خوبم سلام
وقتی که به دیدن وبلاگم می یام شرمنده شما می شم که نمی تونم مطلب زیادتر ازاین
بگذارم شما ببخشید
خوب امروز باران پاییزی زیبایی در تهران بارید هر چند این باران ها تهران رو ازاین همه
رنگ و ریا پاک نمیکنه اما دلخوشی هست برای پاکدلان که کمی هوای تازه به روح
خودشون بدمند.
و اما بعد
دلم هنوز نقشه بهار دارد ای پاییز
این دل هنوز هوای بهار دارد ای پاییز
هر چند که تو هم فصل خدایی
ولی من با بهارم هنوز ای پاییز
شکر او می کنم که نشانه ایی داری از بهار
که تو گاهی باران نم نم داری ای پاییز
شاید قلم سرخ دلش تنگ بهار است
اما ما هم به همین باران سرد دلخوشیم ای پاییز
فقط قول بده سرانجام این اشکهای تو جدایی نباشدای پاییز
من دیگر بعد از فراق بهار طاقت جدایی ندارم ای پاییز
قلم سرخ


بی مقدمه می گویم ای غم از من غمدیده بگذر
بی پروا می گویم از این قایق شکسته بگذر
من نه طاقت این طوفان دارم نه طاقت رفتن
از قلم سرخ به خون تپیده به اسمان ها بگذر
نگو که انتقام همه را از تو میگیرم بی انصاف
به ولله به کسی بد نکردم تا توانستم , ازمن بگذر
از این پاره پاره جیگر با هزاران حسرت بگذر
از این غروب جمعه به حق غریبیش بگذر
من دیگر دلی ندارم تا با تو بر سر رزم آیم
از شکست خورده بی دل تو را به خدا بگذر
اسمم به لوح خدا علی است ولی از این
غرق غم به خاطره تمام پاکی ها بگذر
من زانوی رفتن ندارم از این شکست بزرگ
از این بی ارزو نا امید به باران بهار بگذر
من که قلبم از بچگی با محبت می تیپد
حالا ما را بی محبت خواندن از این قلب سنگ بگذر
من زمستان ای لشگر غم بی پناهم
تا دیدن یک بهار دیگر از من بگذر
قلم سرخ
این شعر را در حالی سرودم که بغضم ترکید و صدا گریه ام بلند شد
اگر خواندی بدون قلب یکی میان این غزل شکست و اشک هاش
بی اختیار این شعر را به اتش کشید
اتش این شعر اول خودم را سوزاند
سوزاند
سوزاند

اندکی صبر کن اندکی در این بزمگاه دل صبر کن نرو بیا
کمی از خوبی های این دنیا
دون صحبت کنیم بیا در این ناامیدی
کمی پروانه امید را به دیدن گل امید دعوت کنیم .
بیا با همه خستگی
بیا باهمه دلشکستگی
بیا لبخند بزن به همه ارزوها
بیا بریم با همه ناامیدی
بیا به دعای گل ها سوگند بخوریم
بیا سفر کنیم با تمام امید
قلم سرخ
دوستان کمی از این وبلاگ دور شدم ببخشید کمی گرفتارهای این دنیا مجال با شما
بودن را از من گرفته ولی امید دارم که شما هستید شما پاکان شما که دلاتون به اندازه
اب دریا زلاله
امیدورام همتون موفق باشید سعی خواهم کرد بیشتر سر بزنم از نظرتون منو محروم
نکنید همیشه به نظرت شما دلگرم بودم و هستم

از کجا بنویسم از خودم که گمنام هنوز می نویسم از خورشید بنویسم یا از قلم سرخ
ولی می نویسم که اگر ننویسم می ترسم این خون قلم به جای قلم از دل تنگم جاری
بشه .
انکار غصه با ما پیمان بسته
انکار این پیمان را به سنگ بسته
همه نقض پیمان می کنند ولی
انکار این غصه به ما سخت بسته
انکار هر چه می خوام از این دنیا
چیزی جز این غم به ما نبسته
من چه کنم با این همه احساس
که فقط انکار غصه به این معامله دل بسته
خون دلم به قلمم جاری شد اما
هنوز هم این قصه به غصه ما بسته
قلم سرخ


